بـهشت گمشده

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می شود،

وقتی نمی توانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌،

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ می شکند.....!!

وقتی احساس‌ می کنیم بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است،

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان......

وقتی امیدها ته‌ می کشد و انتظارها به‌ سر نمی رسد...

وقتی طاقتمان تمام‌ می شود و تحمل مان‌ هیچ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو ،

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ می کنی....

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می کنیم و تو را می خوانیم...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می کشیم...

تو را گریه ‌می کنیم و تو را نفس می کشیم...

وقتی تو جواب ‌می دهی و دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ می کنی،

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمی داری...

گره‌ تک‌ تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می کنی...

سنگینی ها را برمی داری و جایش‌ سبکی می گذاری!!

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی می دهی و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر می کنی و دعاهایمان‌ را مستجاب...؛

تلخ‌ها را شیرین می کنی و دردها را درمان...

ناامیدی ها، همه امید می شوند،

و سیاهی‌ها سفید سفید.....!!

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 8:21 توسط سـارا

 پـاییــــز را دوســــت دارم،

 

چـون مـعافم مـی کـند....

از پـنهان کـردن دردی کـه در صـدایم مـی پـیچد!!

از اشـکی کـه در نـگاهم مـی چـرخد!!

 

آخـر همه خـیـــال مـی کـنند کـه ســــرما خـورده ام.....!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 10:28 توسط سـارا

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ خوبــی ؟!

تـو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ....

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﻪ ﯾـــﺎﺩﺕ ﻫﺴﺘــﻢ

تــو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟـــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ!!

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺣــﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟

تــو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟـــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ "ﺩﻟــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ"

ﺍﺻﻼ ﺗﺎ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺖ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ،

ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ....

تا دوباره دیدنت.....

ﺩﻟــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ می شود!!

ﻣـﻦ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻫﺎﯼ ﺁﺷﻨﺎ ﻫﻢ،

ﺩﻟﻢ تنها ﺑﺮﺍﯼ ﺗــــﻮ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ....!!

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨـــﻮﺍﻫﯽ،

ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ هم ﺩﻟﻢ خیلی ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ!!
نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 13:12 توسط سـارا

 روی دستش پسرش رفت ولی قولش نه...

نیزه ها تا جگرش رفت ولی قولش نه...

این چه خورشید غریبی ست که با حال نزار...

پای نعش قمرش رفت ولی قولش نه...

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار...

دست غم بر کمرش رفت ولی قولش نه...

هر کجا مینگرم نام حسین است و حسین...

ای دمش گرم سرش رفت ولی قولش نه...

 

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 17:26 توسط سـارا

همیشه در سختی ها به خودم می گفتم :

 

” این نیز بگذرد ”

 

هنوز هم می گویم.....

 

اما حال می دانم آنچه می گذرد،

 

عــمرِ مـــن است....

 

نــه سختـــی ها.....!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 20:50 توسط سـارا

خدای عزیزم می شود؟

می شود یک مدتی ، موقتا من را پیش خودت ببری؟

یک بیهوشی کوتاه،

یک مرگ مغزی نصفِ ُ نیمه،

یک خواب طولانی

نمی دانم شاید حتی یک مرگ چند روزه....

حتی چندماهه و چند ساله شاید....

فقط یک چند وقتی من بیایم پیش تو آن بالا بالاها

می دانی؟؟

می خواهم بیایم از آن بالا خوب ببینم...

ببینم، اینجا، این پایین، این حوالی، کمی دورتر،

روی این زمینت چه خبر است....

توی فکر آدمهایش چه می گذرد؟؟

می شود...؟؟

خدای عزیزم می دانی ؟

من کمی که نه....!!

کمی بیشتر از کمی....خیلی "خسته ام" "کم آورده ام"

خدای عزیزم احساس می کنم به اندازه یک عمر طولانی، زندگی کرده ام

عمری شاید قد عمر نوح......!!!

اینک حالا کمی مردن می خواهم

می شود.....؟؟؟!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 13:17 توسط سـارا

بــوی بادهای گیـــج و موذی می آیـــد....

بـــوی بــرگ های زرد و قرمز می آیـــد!!

بــــــــوی دیـــوانــــــــــگی.....

بـــــوی دلــتنـــــــگی،

بـــــــــوی یک عالمـــــه بغـــــــض.......

یک عالمــــــــه اشــــــک،

بـــــــــــوی بـــــــاران......بـــــــــوی خــــــاک........

بـوی یک عالمــه حس راه رفتن و خیـس شدن،

و باریــدن و عاشقـــی می آید....

بــوی یک عالمــه نبودن های تـــــــــو

بــوی یک عالمــه دلتنــگ ماندن های مــــــن

بــوی فصل سیــــب می آیــد،

بــوی انجیــر و نارنـــگی های سبز می آیـــد،

اینجا بوی ناب پاییـــــز می آیـــد...

و دلی در حجم نبــودن کسی دارد از پــا در می آیــد!!

بــوی پاییــــز می آیـــد

و اینـــجا دلی عجیـــب تنـــگ است.....!!!

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 14:45 توسط سـارا

زندگی است دیگر.....

همیشه که همه ی رنگ‌هایش جور نیست ،

همه ی سازهایش کوک نیست ،

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

حواسمان باشد به این روزهایی که دیگر بر نمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،

به جوانی که رفت.....

میانسالی که می رود......

حواسمان باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت ،

تابستانی که دارد تمام می شود کم کم،

ریز ریز.....آرام آرام......نم نمک......

زندگی به همین آسانی می گذرد.

ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،

بدون ابر.....بدون بارندگی......

هر جور که باشیم می گذرد،

روزها می گذرند....

نگران هم نباش....

روزگار یادمان می دهد با ناکوک ترین سازش چطور برقصیم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 16:10 توسط سـارا

سـلام آقـــــا....

تارو پود وجودم یخ زد...!!

از همان لحظه ای که برای بار آخر....،

از باب الرضا دست به سینه از محضرتان خداحافظی کردم.

آقـــــای من....

می دانم که با هرم اشکها آشنایی و راز دلتنگیهای نفس گیر را خوب میدانی،

می دانم که دستهای اجابت را می فشاری و با قلقله نیازها در صحن و سرایت

کسی را نا امید از درگاهت نمی رانی....!!

هربار که پایم لغزید و دوباره به سویت آمدم باز زیر سایه ات جا داشتم،

می دانم که وقتی تلخ و کلافه و خسته ام،

برای رهایی از این همه دغدغه " تو" را طوری طواف کنم....

که تعبیر عاشقانه های با تو بودن در وجودم جان بگیرد.

آقـــــای من....

وقتی دیر می شود و طلبیده نمی شوم،

خیال فاصله گرفتن از" تو" کابوس می شود کنج دلم!!

وبود و نبودم بوی هراس می گیرد....

و این "تو"یی که مرا از پیله ام بیرون می کشی و....

به یادم می آوری جایی در این شهر،گنبد و بارگاهی است

که می تواند به مهربان ترین شکل ممکن

این بیقرار نا آرام را آرام کند.....

دلم می خواهد زیارت نامه ات را ضیافت قلبم کنم،

بغض کنم و بغضم بترکد و در وادی درد دلهای اشک آلودم به لکنت بیفتم...

آقـــــای من....

بیقرار دستی هستم که تو از سر کَرَم و کرامت بر سرم می کشی....

تا یادم بماند که بهــشت گمــشده همینجاست،

همینجـــایی که تــــو،

تسلی میدهـــی..

آرامش می بخشــی...

و اجــــــــــــابت میکنــــی....

راستی آقــــا....

از بزرگترها شنیده ام هر جا که باشم.....

دست به سینه که بگذارم و رو به بارگاهتان خالصانه که بخوانمتان،

انگار در جوار حرمتان شما را زیارت کرده ام......

پس در میان آسمان ها حرمتان را دوباره می بویم و.....

اذن دخول می خوانــــم:

"اللهـــم انــی وقـفت علـی بــاب من ابــواب بیــوت نبیــک...."

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 21:13 توسط سـارا

جــای دوری نمی روم....

اصلا جایی نمی روم که تـــو نباشی!

نهایتش می روم تا ته دلتنــگی...

چرخی می زنــم دور سردرگمی

آخرش می فهمم همه ی راه ها به تـــو ختم می شود

برمی گردم و زانـــو می زنم تا بـــاور کنی،

که همه ی رفتن های من به تـــو ختم می شود

که همه ی دلتنگی های من برای تـــوست.....

 

نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 20:17 توسط سـارا



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت