X
تبلیغات
بـهشت گمشده
بـهشت گمشده

چقدر دنیا بزرگ شده است.تا چشم کار میکند جای تو خالی است


ﺩﯾﺸﺐ ﺑﺎ ﺧـﺪﺍ ﺩﻋﻮﺍﯾـﻢ ﺷﺪ....


ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ....


ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ...!!


ﺭﻓﺘﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ،


ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ


ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ....


ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﯾﺸﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﻪ "ﺑـﺎﺭﺍﻧـﯽ" ﻣﯽ ﺁﻣﺪ....!!

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 16:1 توسط سـارا|


از تمام دلتنگی ها....


از اشک ها و شکایت ها که بگذریم،


باید اعتراف کنم مادرم که می خندد خوشبختم....!!

*************************************

برای هدیه به روح همه ی مادرهایی که پیشمون نیستن:

                         

                          (صـلــوات)


نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 20:35 توسط سـارا


من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کـــمی.....

تــو را کـــم آورده ام!!!

یادت هست.....؟

می گفتم در سرودن تو ناتوانم ؟

واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارمها ؟

حالا تـمـام واژه ها در گلویم صف کشیده اند.....

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

اما باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کـــمی....

بی حوصله ام!!!

آسمان روی سرم سنگینی می کند

روزهایم کــــش آمده....

هر چه خودم را به کوچه ی بی خیالی می زنم

باز سر از کوچه ی دلتنگی ات در می آورم!!

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

عزیــز ترینـــم.....

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 12:33 توسط سـارا|


خـــدای من....

یک سال گذشت،

هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خـــدای من....

یک سال گذشت و چهار فصل،

هراسان شدم پناهم دادی،بیمار شدم شفایم دادی

آرامش و امنیت که رسید،طبیب و پناه را از یاد بردم

خـــدای من....

یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه،

پی تقدیری نیکو، پرسان می گشتم،

شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی....

پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم،

و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود.....

قلم رحمتت بر صحیفه ی بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را

امـــــا.....

با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم.....

خـــدای من....

یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه،

چه گویم ؟!

سالهای سال هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم!!

خـــدای من....

چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟!

چگونه است که رهایم نمی کنی؟!

چگونه است که هرگز از تو نا امید نمی گردم؟!

این چه رسم خدایی است؟!

خـــدای من....

آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید...

تو مرا می خوانی که بخوانمت؟؟

یا مدبر اللیــل و النــهار

یا محـــول الحــول والاحــوال

حول حالنا...حول حالنا...حول حالنا

الـــی احســـــن الحــــال.....

                                                (( آمـیــــن))


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 20:44 توسط سـارا|


بر حاشیه ی برگ شقایق،


بنویسید....


گل تاب فشار در و دیوار ندارد....!!


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 9:38 توسط سـارا


قلب من دوباره تند تند می زند....!!


مثل اینکه باز هم خدا،


روی قالی دلم قدم گذاشته....


در میان رشته های نازک دلم،


نقش یک درخت و یک پرنده کاشته


قلب من چقدر قیمتی است....


چون که قالی ظریف و دست باف اوست


این پرنده ای که لا ی تار و پودش است


هــد هــد است...


می پرد به سوی قله های قاف دوست......!!

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 11:38 توسط سـارا|


در خیالم، کنار ساحل با تو راه می روم


به روی خودم نمی آورم دست هایم از گرمای دست تو خالیست


باران می بارد و من عاشق تر می شوم


تو نمی دانی وقتی همه چیز من هستی،


یعنی چه این نبودن....؟


یعنی چه این تنهایی....؟


باران می بارد و باز هم قدم زدنم ادامه دارد....


خــوب من....


حتی با خیالت قدم زدن را دوست دارم....

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 11:7 توسط سـارا|


عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه


یه بعض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه


تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوست دارم


داغ دلم تازه می شه اسمت و وقتی میارم......

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 21:40 توسط سـارا



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت