بـهشت گمشده

چقدر دنیا بزرگ شده است.تا چشم کار میکند جای تو خالی است

نــذر کرده ام.....

یک روز که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که:

زندگی را باید با لذت خورد،

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید ،

و بعد لبخند زد و باشوق راه افتاد.

یک روز که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که:

((این نیز بگذرد))

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و... ،

آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است....

یک روز که خوشحال تر بودم....

یک نقاشی از پاییز میگذارم ،

که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست!!

زندگی پاییز هم میشود....

رنگارنگ,از همه رنگ,ببین و بخر

یک روز که خوشحال تر بودم.....

نذرم را ادا میکنم.....!!

تا روزهایی مثل حالا ، که خستگی و ناتوانی....

لای دست و پایم پیچیده است!!

بخوانمشان و یادم بیاید که :

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمیدهد

و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.....!!

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 16:24 توسط سـارا|

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت.....!!

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند،

و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت:

مي‌آيـــد......

من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود

و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد. 

سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از یک درخت نشست....

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند،

گنجشك هيچ نگفت!! و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست".

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم،

آرامگاه خستگي‌ام....و سرپناه بي كسي‌ام بود

طوفان تو آن را از من گرفت، كجاي دنيای تو را گرفته بودم؟

و سنگيني بغضي راه را بر كلامش بست.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات کمین کرده بودو تو خواب بودي.

باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند.

آنگاه تو از كمين مار پر گشودي....!!

و چه بسيار بلاها كه اینچنین به واسطه محبتم از تو دور كردم

و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي......

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 11:26 توسط سـارا|

آقـــا قرار شـــاه و گـــدا هست یادتان ؟؟؟

 

آری همان شبی که زدم دل به نامتــان...

 

مشهــــد.....

 

                  حــــرم.......

 

                                      ورودی بــــاب الجوادتـــان.....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 15:45 توسط سـارا|

آب های آزاد مـن را یـاد خودم می انداخـت

 

که هر موجــم صخــره ای را می شکــست.....،

 

دیگر انگار نیســـتم....

 

دیگر انگار گــم شده ام...!!

 

احساس روزهای پیــری در نگاهــم موج می زنـد

 

دیگر لبخــند هایم طعم جوانــی نمی دهد!

 

دستهایم را رو به آسمـانـــت بلند می کنم و می گـویم:

 

هر بار نام اعظمــت را برده ام شده است

 

این بار یــا می شود،

 

یـــا.....

 

یـــــا........

 

یــا میشود....!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 16:33 توسط سـارا|

ایـــن روزهـــا......

 

نبودنت را به هوای دوباره داشتنت ثانیه شماری می کنم،

 

ساکتم.....حرف نمی زنم......

 

نه که چیزی برای گفتن نباشد.......نـــه!!

 

فقط به این سکوت پیله کرده ام!

 

این روزها من از همیشه از حرف پر ترم....

 

از همیشه بیشتر گفتنی دارم.....

 

حرفهایم را جمع می کنم میگذارمشان گوشه ای روشن میان دلم

 

و آنها را هر روز گرد گیری می کنم و یادشان می افتم

 

خلاصه آنقدر نگهداریشان می کنم تا روزی که تو بیایی

 

روزی که تو باشی و بخواهی برایت حرف بزنم....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 19:42 توسط سـارا|


نگاهش می کنم.....


تمام قوت زانوی من است!!


همیشه می گوید:


هروقت خسته شدی بدان ایمانت به مولا کم شده!


پدرم بلند می گوید یا علی


هروقت اینگونه می بینمش که ایستاده.....


می فهمم مردانگی یعنی همین که به مدد مولا بایستی


به چروکهای پیشانیش نگاه می کنم


و لبخندی که به لب دارد....!!


غصه مگر جرات دارد حریف سایه سر من شود؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 13:6 توسط سـارا

سرم گیــج می رود ایــن روزها ....!


مادرم می گویــد :


قنـــد خونت کم است ...


راست می گویــد !!


شیـرینی روزگار من از توست


که این روزها کم دارمـــت . . . !!!

نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:30 توسط سـارا|


ﺩﯾﺸﺐ ﺑﺎ ﺧـﺪﺍ ﺩﻋﻮﺍﯾـﻢ ﺷﺪ....


ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ....


ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ...!!


ﺭﻓﺘﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ،


ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ


ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ....


ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﯾﺸﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﻪ "ﺑـﺎﺭﺍﻧـﯽ" ﻣﯽ ﺁﻣﺪ....!!

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 16:1 توسط سـارا|


از تمام دلتنگی ها....


از اشک ها و شکایت ها که بگذریم،


باید اعتراف کنم مادرم که می خندد خوشبختم....!!

*************************************

برای هدیه به روح همه ی مادرهایی که پیشمون نیستن:

                         

                          (صـلــوات)


نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 20:35 توسط سـارا


من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کـــمی.....

تــو را کـــم آورده ام!!!

یادت هست.....؟

می گفتم در سرودن تو ناتوانم ؟

واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارمها ؟

حالا تـمـام واژه ها در گلویم صف کشیده اند.....

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

اما باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کـــمی....

بی حوصله ام!!!

آسمان روی سرم سنگینی می کند

روزهایم کــــش آمده....

هر چه خودم را به کوچه ی بی خیالی می زنم

باز سر از کوچه ی دلتنگی ات در می آورم!!

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

عزیــز ترینـــم.....

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 12:33 توسط سـارا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت