بـهشت گمشده

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

تکراریند پنجره ها و ستاره ها

خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان

هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 11:56 توسط سـارا

 می ترسم از خودم.....

از خودی که رامش کرده ام....آرام شده است.....

کمی کم غذا....دیگر به هیچ کس نمی پرد....

آسه می رود....آسه می آید.....

می ترسم از شب های آرامم.....

از لبخندی که تحویل نگرانی های مادرم می دهم....

می ترسم از چشم های گود افتاده ی پدرم....

می ترسم از آن روی خودم که سگ نیست اما بالا که بیاید،

به هیچ سکوتی قناعت نمی کند....!

می ترسم از تمام این روز ها که شب ها رنگشان می کنم،

و جای فردا به امروزم غالب می کنم....

مـی ترسم از اینهمه که هستم و به رویم نمی آورم.....

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 17:56 توسط سـارا

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می شود،

وقتی نمی توانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌،

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ می شکند.....!!

وقتی احساس‌ می کنیم بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است،

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان......

وقتی امیدها ته‌ می کشد و انتظارها به‌ سر نمی رسد...

وقتی طاقتمان تمام‌ می شود و تحمل مان‌ هیچ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو ،

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ می کنی....

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می کنیم و تو را می خوانیم...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می کشیم...

تو را گریه ‌می کنیم و تو را نفس می کشیم...

وقتی تو جواب ‌می دهی و دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ می کنی،

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمی داری...

گره‌ تک‌ تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می کنی...

سنگینی ها را برمی داری و جایش‌ سبکی می گذاری!!

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی می دهی و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر می کنی و دعاهایمان‌ را مستجاب...؛

تلخ‌ها را شیرین می کنی و دردها را درمان...

ناامیدی ها، همه امید می شوند،

و سیاهی‌ها سفید سفید.....!!

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 8:21 توسط سـارا

 پـاییــــز را دوســــت دارم،

 

چـون مـعافم مـی کـند....

از پـنهان کـردن دردی کـه در صـدایم مـی پـیچد!!

از اشـکی کـه در نـگاهم مـی چـرخد!!

 

آخـر همه خـیـــال مـی کـنند کـه ســــرما خـورده ام.....!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 10:28 توسط سـارا

 

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ خوبــی ؟!

تـو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ....

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﻪ ﯾـــﺎﺩﺕ ﻫﺴﺘــﻢ

تــو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟـــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ!!

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺣــﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟

تــو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟـــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ "ﺩﻟــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ"

ﺍﺻﻼ ﺗﺎ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺖ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ،

ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ....

تا دوباره دیدنت.....

ﺩﻟــﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ می شود!!

ﻣـﻦ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻫﺎﯼ ﺁﺷﻨﺎ ﻫﻢ،

ﺩﻟﻢ تنها ﺑﺮﺍﯼ ﺗــــﻮ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ....!!

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨـــﻮﺍﻫﯽ،

ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ هم ﺩﻟﻢ خیلی ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ!!

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 13:12 توسط سـارا|

 روی دستش پسرش رفت ولی قولش نه...

نیزه ها تا جگرش رفت ولی قولش نه...

این چه خورشید غریبی ست که با حال نزار...

پای نعش قمرش رفت ولی قولش نه...

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار...

دست غم بر کمرش رفت ولی قولش نه...

هر کجا مینگرم نام حسین است و حسین...

ای دمش گرم سرش رفت ولی قولش نه...

 

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 17:26 توسط سـارا

همیشه در سختی ها به خودم می گفتم :

 

” این نیز بگذرد ”

 

هنوز هم می گویم.....

 

اما حال می دانم آنچه می گذرد،

 

عــمرِ مـــن است....

 

نــه سختـــی ها.....!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 20:50 توسط سـارا

خدای عزیزم می شود؟

می شود یک مدتی ، موقتا من را پیش خودت ببری؟

یک بیهوشی کوتاه،

یک مرگ مغزی نصفِ ُ نیمه،

یک خواب طولانی

نمی دانم شاید حتی یک مرگ چند روزه....

حتی چندماهه و چند ساله شاید....

فقط یک چند وقتی من بیایم پیش تو آن بالا بالاها

می دانی؟؟

می خواهم بیایم از آن بالا خوب ببینم...

ببینم، اینجا، این پایین، این حوالی، کمی دورتر،

روی این زمینت چه خبر است....

توی فکر آدمهایش چه می گذرد؟؟

می شود...؟؟

خدای عزیزم می دانی ؟

من کمی که نه....!!

کمی بیشتر از کمی....خیلی "خسته ام" "کم آورده ام"

خدای عزیزم احساس می کنم به اندازه یک عمر طولانی، زندگی کرده ام

عمری شاید قد عمر نوح......!!!

اینک حالا کمی مردن می خواهم

می شود.....؟؟؟!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 13:17 توسط سـارا

بــوی بادهای گیـــج و موذی می آیـــد....

بـــوی بــرگ های زرد و قرمز می آیـــد!!

بــــــــوی دیـــوانــــــــــگی.....

بـــــوی دلــتنـــــــگی،

بـــــــــوی یک عالمـــــه بغـــــــض.......

یک عالمــــــــه اشــــــک،

بـــــــــــوی بـــــــاران......بـــــــــوی خــــــاک........

بـوی یک عالمــه حس راه رفتن و خیـس شدن،

و باریــدن و عاشقـــی می آید....

بــوی یک عالمــه نبودن های تـــــــــو

بــوی یک عالمــه دلتنــگ ماندن های مــــــن

بــوی فصل سیــــب می آیــد،

بــوی انجیــر و نارنـــگی های سبز می آیـــد،

اینجا بوی ناب پاییـــــز می آیـــد...

و دلی در حجم نبــودن کسی دارد از پــا در می آیــد!!

بــوی پاییــــز می آیـــد

و اینـــجا دلی عجیـــب تنـــگ است.....!!!

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 14:45 توسط سـارا

زندگی است دیگر.....

همیشه که همه ی رنگ‌هایش جور نیست ،

همه ی سازهایش کوک نیست ،

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

حواسمان باشد به این روزهایی که دیگر بر نمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،

به جوانی که رفت.....

میانسالی که می رود......

حواسمان باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت ،

تابستانی که دارد تمام می شود کم کم،

ریز ریز.....آرام آرام......نم نمک......

زندگی به همین آسانی می گذرد.

ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،

بدون ابر.....بدون بارندگی......

هر جور که باشیم می گذرد،

روزها می گذرند....

نگران هم نباش....

روزگار یادمان می دهد با ناکوک ترین سازش چطور برقصیم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 16:10 توسط سـارا



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت