X
تبلیغات
بـهشت گمشده
بـهشت گمشده

چقدر دنیا بزرگ شده است.تا چشم کار میکند جای تو خالی است

بــاز هــم تسبیــح بســـم الله را گــم کــرده ام

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طـره از پیشــانی ات بـردار ای خورشیـدکم !

در شب یلـــدا مســیـر مــاه را گــم کـــرده ام

خواستــم با عقــل راه خویـــش را پیــدا کنـم

حال می بیــنم که حتـی چــاه را گــم کــرده ام

زندگـــی آنقــدر هم درهــم نبــود و من فقــط

سرنــخ این رشتـــه ی کوتاه را گم کـرده ام

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 12:5 توسط سـارا|

پنجره ی باران خورده ات را باز کن


چند سطر پس از باران. . .


چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده!!!


به خاطر بسپار دلی زیر باران به یاد توست. . .


و با دلی تنگ برایت دعا می کند


بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ است

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:32 توسط سـارا|

برام هیچ حسی شبیه تو نیست


                                کـنــار تــو درگیــر آرامــشــم


همیـن از تمـام جهـان کافیـــه


                                همین که کنارت نفس می کشم

  
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 16:10 توسط سـارا

باران که می بارد تمام من خیس خورده ی خیالی است

که نامش را در خلوت های شبانه ام

رنگین کمان دل نهاده ام...!

من سرد بودم

یک خاکستری خاموش

آمدنت گرمم کرد. رنگم کرد

سبز شدم....گاهی صورتی.....و حالا با یک نارنجی جیغ

قربان صدقه ات می روم

با تو از سر گرفتم تمام آخر خطهای نقطه خورده را

بودنت مطلع واژه هایم شد

و من چه غزل گونه می سرایمت این روزها

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 21:15 توسط سـارا|

بخـنـــــد

حتی اگر لبخند،تنها نقاب روی صورتت باشد

بخــنــــد

حتی اگر

سایه دیگر از خورشید پیروی نکند

آسمان بوی دود بگیرد

شعر بوی نا بدهد

بخــنــــد

حتی اگربغض های آجری ،

سقف کوتاه دلت را زیر آوار درد خرد کرده است

بخــنــــد

حتی اگر سیب سرخ نگاهت ،

دچار کرم های حسرت شده است

بخــنــــد

حتی اگر لبخندت را لای پوشالی ترین دلیل بپیچند

حتی اگر لبخندت لای هزار خاطره خاک بخورد

حتی اگر لبخندت ژست خشک آدم بزرگ ها را بهم بزند

حتی اگر......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 16:1 توسط سـارا|

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.


                      " فاطمه، فاطمه است."

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 22:26 توسط سـارا

گنجشک به خدا گفت:

لانه ی کوچکی داشتم

آرامگاه خستگیم.....سرپناه بی کسیم بود .

طوفان تو آن را از من گرفت

کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟!!!

خدا گفت : ماری در راه لانه ات کمین کرده بود

و تو خواب بودی.....

باد را گفتم لانه ات را ویران کند

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!!

"چه بسیار  بلاها که اینچنین از سر محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی"

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 12:0 توسط سـارا|

امشب از آن شبهاست . . .

از آن شبهایی که فقط خدا میداند

چه ها میگویم: از آن گفتنهای خیس

و از آن غرور های بلند و مرتفع خبری نیست . . .

فقط خدا و من ! ! !

امشب شب من و اوست . . .

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 14:0 توسط سـارا|

خـــدای مــن:

یک سال گذشت...

هر چه کردم ، دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خـــدای مــن:

یک سال گذشت و چهار فصل...

هراسان شدم پناهم دادی ، بیمار شدم شفایم دادی

آرامش و امنیت که رسید ، طبیب و پناه را از یاد بردم

خـــدای مــن:

یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه...

پی تقدیری نیکو ، پرسان می گشتم ،

شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی

پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم

و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود ،

قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را

هیهات!

با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم

و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید و

بر باد رفت

خـــدای مــن:

یک سال گذشت و چهار فصل و ...

چه گویم ؟!

خـــدای مــن:

سالها گذشت: ده...بیست...سی....سال

هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و

عفو کردی ندیدم

خـــدای مــن:

چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام ؟!

چگونه است که رهایم نمی کنی ؟

چگونه است که هرگز ، هرگز از تو ناامید نمی گردم ؟

این چه رسم خدایی است ؟!

خـــدای مــن:

آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید

تو مرا می خوانی که بخوانمت ؟

این منم با حسرت سالهای رفته یا مدبر اللیل و النهار

این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول والاحوال

خـــدای مــن:

بندگی ام را بپذیر ، التماس مرا بشنو :

حول حالنا...حول حالنا...حول حالنا

خدای من آرزویم چه شد ؟ الی احسن الحال

خوب من ، بوی عطر تحویل می آید

چه مبارک تقدیری !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 22:15 توسط سـارا|


گاهگاهی دل من میگیرد...

بیشتر وقت غروب

آن زمانی که خدا پر از تنهاییست

و اذان در پیش است...

من وضو خواهم ساخت

از خدا خواهم خواست که تو تنها نشوی

و دلت پر ز خوشیهای دمادم باشد...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 17:42 توسط سـارا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت